روزهای تلخ
عزیزکم
روز پنجشنبه وقتی از خواب بیدار شدم متوجه یه سری از حالتهای بد درون بدنم شدم ...اینقدر ترسیده بودم که خدا می دونه ... بابا سهیل سر کار بود زنگ زدم و سریع اومد و رفتیم دکتر که سونوگرافی بهم داد تا از سالم بودن تو مطمئن بشم ....خدا می دونه تا نوبتمون بشه چقدر سخت گذشت ...عزیزم من چون قبلا" یه تجربه تلخ دارم خیلی حالم بد بود ... تا دکتر مارو صدا کرد ...رفتم و خوابیدم ...دکتر مرد حدود 45 ساله بود براش توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده !! اونم دستگاه سونو رو رو شکم من تکون می داد و هیچی نمیگفت ...داشتم قبض روح می شدم ... خیلی حالم بد بود ... تا صدای دستگاه و زیاد کرد و من صدای قلب تورو که شنیدم اشکام سرازیر شد ...خدا رو شکر .... دکتر گفت که جفت پائینه و به من فشار می آره ... باید مراقب باشم .... به هر حال از برکت وجود تو یه هفته کلا" خوابیدم
امیدوارم که دیگه این اتفاق تکرار نشه که من واقعا" می میرم .... به امید روزهای خیلی خوب

روزهای تلخ
